یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
 
بیدارى
در سال هایى دور که یادم نیست چه سال هایى بود، یک معلم بودم در روستایى دوردست که مدرسه اش، تقریباً سقف نداشت و میزهایش، تقریباً پایه نداشتند و تخته سیاه اش، تقریباً وجود نداشت.
نامه اى نوشتم به مدیر آموزش و پرورش نزدیک ترین شهر. نامه را به باد دادم که برساند. شب که چشم بر هم نهادم، صبح بیدار شدم در شهرى که نمى شناختم.
مدیر آموزش و پرورش شهرى بودم که نزدیک ترین شهر بود به روستایى که مى شناختم؛ و نامه اى به دستم رسید از معلمى که تا دیروز خودم بودم.
ارجاع دادم به دبیرخانه؛ و نامه اى نوشتم به مدیر آموزش و پرورش استان درباره کمبود امکانات و ‎/‎/‎/ فردا صبح، مدیر آموزش و پرورش استان بودم؛ و فرداى آن روز، وزیر آموزش و پرورش.
این دور تسلسل، سال هاست که ادامه دارد. هنوز شاگردها بزرگ نشده اند. کسى در این روستا نمرده. برف مى بارد تمام ۱۲ ماه سال.
کسى در این روستا پیر نمى شود حتى درخت ها؛ و من مجبورم، در روزهایى که «دیگران» هستم، یکى از شاگردها را جاى خود بگذارم که درس بچه ها عقب نیفتد. احتمالاً در تقویم زندگى ام مشکلى پیش آمده.
یادم نیست چطور. یادم نیست کى؛ اما.‎/‎/ یک اتومبیل یادم هست که پشت فرمانش بودم در بزرگراه. دخترم که پنج ساله بود کنارم بود.
زنم روى صندلى عقب داشت از فلاسک توى لیوان هاى پلاستیکى چاى مى ریخت؛ و یک دفعه.‎/‎/ بوم! چیزى به اتومبیل ما اصابت کرد، احتمالاً اتومبیل خط بغل بود و همه چیز در مه فرو رفت.
یادم نیست چه کاره بودم اما یادم هست که دخترم مى گفت: «بابا! بزرگ بشم تو معلم ام مى شى » نمى دانم این برف کى قطع مى شود اما ‎/‎/‎/ مى خواهم برگردم.
بعضى وقت ها، از پشت این پرده برف، صدایى را مى شنوم که مى گوید: «بابا برگرد! برگرد! تو بالاخره بیدار مى شى!» و من، نمى توانم.

 
comment نظرات ()